تبلیغات
❤✘خاطراتمون✘❤ - خخخخخ
یه خاطره ی دیگه!!!!!!!!!!!

عاشقه این عکسم خخخخ
کلاس سوم دبستان بودیم!!!
منو رفیعه یکم با هم دوست شده بودیم!
با یکی دیگه اسمش بود فاطمه.
خلاصه قرار شد سه تایی بریم خونه ی فاطمه و واسه مدرسه یه روزنامه دیواری درست کنیم!!
من خونه شونو بلد نبودم. پس قرار شد رفیعه بیاد دنبالم.
ما اوموقع سه تا گربه ی کوچولو داشتیم!!!
رفیعه خیییلی از گربه میترسید خخخخخخ
همش فرار میکرد از دستشون!
خلاصه رفتیم خونه شون و با هرچی آشغال و خار و خاشاک بود روزنامه دیواری درست کردیم خخخخ
صبحش ام املا ترم داشتیم . ترم اول.
رفیعه گف زووود باشین باید برم املااااااا بخونمممم
منم گفتم چییی؟ املا که خوندنی نیییست!!
دیگه اون ماجرا تموم شد و چشمتون روز بد نبینه
رفیییییییییییییعه »:(
ام املا دادیم و تموم شد و کارنامه ها رو دادن.
املا شده بودم هییییییجده :(((((
به خانم گفتم چرا بم هیجده دادی؟؟؟/
برگمو بهم نشون داد یه غلطای الکیییییییییییییییی گرفته بود..
باور کنین.....
خیییییییییییلی الکی بود چقد فسفر سوزونده بود ازم غلط گرفته بود...
بهش گفتم اینا که درستهههه
یه لبخند ملیحی زد و گفت :
.
.
.
.
.
گفت:
.
.
.
.
: املا که خــــــــــــوندنــــــــــــی نییییییست...

اون لحظه بود که گفتم رفییییییییییییییعههههههههه
میکشمتتتتتتتتتت
خخخخخخخخخخخ



تاریخ : شنبه بیست و نهم خرداد 1395 | 11:20 | نویسنده : ZAHRA (✿◠‿◠) | نظرات

  • paper | بک لینک | فروش لینک