تبلیغات
❤✘خاطراتمون✘❤ - بخشش
cafe-webniaz.ir اولین درخواست بخشش عاجزانه ی من  http://bia2skin.ir/theme/abzar/posticon/49.gif


من و رفیعه ، توی کلاس سوم و چهارم دبستان همکلاس بودیم!!!
اونموقع ها رفیعه از من متنفرررر بود!!
ولی من برام بی تفاوت بود!
خلاصه یه روز رفتم خونه و دیدم عع یه کتاب قرآن.
فک کردم کتاب پارساله خواهرمه!
منو خواهرم نشستیم و توی تمااااااااام صفحه هاش با خودکار امضا کردیم!!!
چن روز بعد خانم گف بچه ها توی خونه هاتون بگردین ببینین کتاب رفیعه هس یا ن.
منم واقعا نگاه کردم!
خب نبود!!!
آخه من این طرف کلاس رفیعه هم اوووووونطرف کلاس!
خلاصه هر روز خانم این جمله رو تکرار میکرد ولی هر روز با عصبانیت بیشتری!
خلاصه من یه بار دیدم ععع اینجا که سه تا کتاب قرآن هست!!!
نگا کردم دیدم روی یکیش نوشته رفیعه ...
واااااای بدبخ شدم کلا هنگ بودم...
تا سه روز به کسی هیچی نگفتم!!!
خانمم به هرکسی شک میکرد جز من.
آخه من به اییییییین مظلووممی!!!!!
و مهربووونی!!!
و خووووووووبی!!!
مگه میشه آخه؟؟؟
خخخخ
cafe-webniaz.ir
خلاصه بعد سه روز به خواهرم گفتم و بهم گف یه زنگ تفریح بذار توی جا میزش!!
صبر کردم.....
...
صبر کردم......
....
تا اینکه داشتیم امتحانای پایان ترم رو میدادیم!
اینقد صبر کردم که دیگه مهم نباشه کتابه!
خخخخخخ
خلاصه زنگ ورزش هی آروووم کتابامو صدبار از اول میذاشتم توی کیفم میگفتم اه چرا درست نمیشه آخه...
تا وقتی همه رفتن بیرون!
راستی یادم رفت بگم که خواهرم گفت اینا امضا هستن هاااا
مهمن!!!!!!!
شاید از روی همینا پیدات کنن.
بیا غلط گیرشون بگیر!!!
غلط گیرشون کردیم ولی خواهرم گف ببین... اگه از پشت صفحه نگاه کنی بازم میبینیشون!
پس از پشتشونو هم غلط گیر گرفتیم
خخخخخخخخخخخخخ
خلاصه گذاشتم توی جامیزش و رفتم بیرون!
یکم دیر تر اومدم کلاس.
دیدم رفیعه با عصباااااااااااانیت وسط کلاس نه نه اونطرف کلاس وایساده بود و کتابشو گرفته بود توی دستش و داشت میگفت : هرررررررکی کتابمو اینجوری کرده ایشالله دستش بشکنهههه فلج بشه بمیرههههههههههه بره زیر تریلی له بشهههههههههههه
منم دیدم وضعیت خطریه رفتم بیرون خخخخخ
خلاصه روز ها صبر کردم تا وضعیت امن شده بود...
دیگه همه یادشون رفته بود!!
به جز رفیعه و من!!!!
خلاصه رفتم بهش گفتم رفیعه بیا...
کسی توی کلاس نبود!
گفتم میخواستم معذرت خواهی کنم ازت...
به خاطر...
به خاطر کتابت...
یه هو اشکام ریختن!!!
گفتم اون من بودم :(
من معذرت میخوام
منو میبخشی؟
.
.
.
دیدم اشک تو چشاش حلقه زده...
گفت:
اره ولی اگه همون موقع میگفتی نمیبخشیدمت هااا
گفتم اوهوم...
:)
از عذاب وجدانم رااااااحت شدم D:
خخخخخ




واااااااااااا رفیعه چرا نوشته ها رو سفید کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟


تاریخ : جمعه بیست و هشتم خرداد 1395 | 15:08 | نویسنده : ZAHRA (✿◠‿◠) | نظرات

  • paper | بک لینک | فروش لینک