تبلیغات
❤✘خاطراتمون✘❤
به نام خدا
"خاطراتمون"

عنوانیه که برای این وبلاگ گذاشتم...
برای اینکه این وبلاگ رو انتخاب کردم برا نوشتن در مورد


تو...من...ما

طناب
خوش بگذره بهتون...امیدوارم



طبقه بندی: مطالب رفیعه،

تاریخ : چهارشنبه یازدهم فروردین 1395 | 20:02 | نویسنده : ✿rafieh✿ | نظرات

تقسیم کردم تمام زندگی ام را...

تا باقی مانده ی این تقسیم باشی...

افسوس...

خارج قسمت شدی...!

و من اکنون خاطراتمان را در کدامین رد پای باقی مانده ات ضرب کنم

تا تفریق نشوی از تمام زندگی ام؟...!


نتیجه تصویری برای ‪rain and sadness pictures‬‏


برچسب ها: عکس بارانی، قلب روی شیشه ی بخار گرفته، مظالب دلتنگی، مطالب غمگین، مطالب دوستت دارم، مطالب عاشقانه،

تاریخ : پنجشنبه بیست و نهم مهر 1395 | 10:05 | نویسنده : ✿rafieh✿ | نظرات
فقط
خدا....
کافیست،
برای دوست داشتن،
درد و دل کردن،
دلتنگ شدن...♥♥♥




تاریخ : یکشنبه دهم مرداد 1395 | 17:55 | نویسنده : ✿rafieh✿ | نظرات
باران که بند آید...
خاطره ها تازه شروع میکنند به...
چکـ ـ ـ ـ ـه کردن...!


برچسب ها: مطالب زیبا، مطالب بارانی، عکس باران، مطالب عمگین، مطالب ناراحتی،

تاریخ : چهارشنبه ششم مرداد 1395 | 15:26 | نویسنده : ✿rafieh✿ | نظرات

دیدَن عَکسَت تَمام سَهم مَن است،

از “تو ” .

آن را هَم جیره بَندی کَردِه ام

تـا مَبادا ،

تَوقُعش زیاد شَود!!

دِل است دیگر …

ممکن است فَردا خودَت را از من بخواهـَد!…

تنهایی با چتر




طبقه بندی: مطالب رفیعه،

تاریخ : سه شنبه هشتم تیر 1395 | 16:24 | نویسنده : ✿rafieh✿ | نظرات

چه احساسی چه رویایی چقدر خوبه تو اینجایی

رسیدم باز به آرامش به اون عشقی که میخوامش

تو دلشوره تو تنهایی دلم گرمه تو اینجایی

دلم گرمه فقط با تو نمیگیره کسی جاتو


حالا که عشقو با من فهمیدی همه حرفامو تو چشمام دیدی

چه حس خوبی به قلبم میدی چقد دوست دارم

حالا که عشقو با تو فهمیدم همه دنیارو تو چشمات دیدم

برات جونو زندگیمو میدم چقد دوست دارم


کنار تو که میخندم چه خوشبینم به آیندم

حواس من به حرفاته دلم درگیره چشماته

تو دلشوره تو تنهایی دلم گرمه تو اینجایی

دلم گرمه فقط با تو نمیگیره کسی جاتو


حالا که عشقو با من فهمیدی همه حرفامو تو چشمام دیدی

چه حس خوبی به قلبم میدی چقد دوست دارم

حالا که عشقو با تو فهمیدم همه دنیارو تو چشمات دیدم

برات جونو زندگیمو میدم چقد دوست دارم




طبقه بندی: مطالب زهرا،

تاریخ : یکشنبه ششم تیر 1395 | 18:18 | نویسنده : ZAHRA (✿◠‿◠) | نظرات
خخخخخخخخخخ
همون اردو که بهتون گفتم بردنمون
من به رفیعه گفتم بیا بریم با این توریست ها بحرفیم 
اونم گفت نععععععععععععععععع
گفتم بیا بریم باهاشون بعکسیم
گفت نمیام
گفتم بیا
گفت اگه میخوای بری باید خودت بری باهاشون بحرفی
منم که میدونست زبان انگلیسیم ضعیف تر از خودشه
خلاصه گفتم باش
رفتم پیش یکیشون
یه خانم مهربون بود!!!
همشون مهربونن!!!
خلاصه میخواستم به انگلیسی بگم بیا باهم عکس بگیریم
گفتم
اونم گوشی رو از دستم گرفت و رفت عقب تر که ازمون عکس بگیره خخخخ
ما هم برای ایکه ضایع نشیم وایسادیم و ازمون عکسید خخخخخخخ
منم عکسشو توی دفترم کشیدم
خخخخخ من که همش میکشم خخخ



کدوما رفیعه اس؟؟؟



تاریخ : جمعه چهارم تیر 1395 | 11:26 | نویسنده : ZAHRA (✿◠‿◠) | نظرات
من اصلا نمیدوستیدم والیبال بازی کنم ولی رفیعه عـــــــاش والیبال بود...
خلاصه یه روز بعد از ام پیشرفت تحصیلی خیــلی حال عجیبی داشتم
داشتیم راه می رفتیم که رسیدیم به توپ!!!
میخواستم بگم رفیعه میایی بریم بازی کنیم؟
یه هو گفت زهرا میدونم میگی نه ولی بازم میگم میشه بیایی بازی کنیم؟
گفتم هــــــــــــــــــــــــــــــــا

بعدش رفتیم بازی کردیم و کلی خوش گذشت :)
منم عکسشو توی دفتر لحظه های خوشحالیم کشیدم خخخخخ


به نظرتون من کدومم؟



تاریخ : جمعه چهارم تیر 1395 | 11:18 | نویسنده : ZAHRA (✿◠‿◠) | نظرات
یه خاطره ی دیگه!!!!!!!!!!!

عاشقه این عکسم خخخخ
کلاس سوم دبستان بودیم!!!
منو رفیعه یکم با هم دوست شده بودیم!
با یکی دیگه اسمش بود فاطمه.
خلاصه قرار شد سه تایی بریم خونه ی فاطمه و واسه مدرسه یه روزنامه دیواری درست کنیم!!
من خونه شونو بلد نبودم. پس قرار شد رفیعه بیاد دنبالم.
ما اوموقع سه تا گربه ی کوچولو داشتیم!!!
رفیعه خیییلی از گربه میترسید خخخخخخ
همش فرار میکرد از دستشون!
خلاصه رفتیم خونه شون و با هرچی آشغال و خار و خاشاک بود روزنامه دیواری درست کردیم خخخخ
صبحش ام املا ترم داشتیم . ترم اول.
رفیعه گف زووود باشین باید برم املااااااا بخونمممم
منم گفتم چییی؟ املا که خوندنی نیییست!!
دیگه اون ماجرا تموم شد و چشمتون روز بد نبینه
رفیییییییییییییعه »:(
ام املا دادیم و تموم شد و کارنامه ها رو دادن.
املا شده بودم هییییییجده :(((((
به خانم گفتم چرا بم هیجده دادی؟؟؟/
برگمو بهم نشون داد یه غلطای الکیییییییییییییییی گرفته بود..
باور کنین.....
خیییییییییییلی الکی بود چقد فسفر سوزونده بود ازم غلط گرفته بود...
بهش گفتم اینا که درستهههه
یه لبخند ملیحی زد و گفت :
.
.
.
.
.
گفت:
.
.
.
.
: املا که خــــــــــــوندنــــــــــــی نییییییست...

اون لحظه بود که گفتم رفییییییییییییییعههههههههه
میکشمتتتتتتتتتت
خخخخخخخخخخخ



تاریخ : شنبه بیست و نهم خرداد 1395 | 12:20 | نویسنده : ZAHRA (✿◠‿◠) | نظرات
cafe-webniaz.ir اولین درخواست بخشش عاجزانه ی من  http://bia2skin.ir/theme/abzar/posticon/49.gif


من و رفیعه ، توی کلاس سوم و چهارم دبستان همکلاس بودیم!!!
اونموقع ها رفیعه از من متنفرررر بود!!
ولی من برام بی تفاوت بود!
خلاصه یه روز رفتم خونه و دیدم عع یه کتاب قرآن.
فک کردم کتاب پارساله خواهرمه!
منو خواهرم نشستیم و توی تمااااااااام صفحه هاش با خودکار امضا کردیم!!!
چن روز بعد خانم گف بچه ها توی خونه هاتون بگردین ببینین کتاب رفیعه هس یا ن.
منم واقعا نگاه کردم!
خب نبود!!!
آخه من این طرف کلاس رفیعه هم اوووووونطرف کلاس!
خلاصه هر روز خانم این جمله رو تکرار میکرد ولی هر روز با عصبانیت بیشتری!
خلاصه من یه بار دیدم ععع اینجا که سه تا کتاب قرآن هست!!!
نگا کردم دیدم روی یکیش نوشته رفیعه ...
واااااای بدبخ شدم کلا هنگ بودم...
تا سه روز به کسی هیچی نگفتم!!!
خانمم به هرکسی شک میکرد جز من.
آخه من به اییییییین مظلووممی!!!!!
و مهربووونی!!!
و خووووووووبی!!!
مگه میشه آخه؟؟؟
خخخخ
cafe-webniaz.ir
خلاصه بعد سه روز به خواهرم گفتم و بهم گف یه زنگ تفریح بذار توی جا میزش!!
صبر کردم.....
...
صبر کردم......
....
تا اینکه داشتیم امتحانای پایان ترم رو میدادیم!
اینقد صبر کردم که دیگه مهم نباشه کتابه!
خخخخخخ
خلاصه زنگ ورزش هی آروووم کتابامو صدبار از اول میذاشتم توی کیفم میگفتم اه چرا درست نمیشه آخه...
تا وقتی همه رفتن بیرون!
راستی یادم رفت بگم که خواهرم گفت اینا امضا هستن هاااا
مهمن!!!!!!!
شاید از روی همینا پیدات کنن.
بیا غلط گیرشون بگیر!!!
غلط گیرشون کردیم ولی خواهرم گف ببین... اگه از پشت صفحه نگاه کنی بازم میبینیشون!
پس از پشتشونو هم غلط گیر گرفتیم
خخخخخخخخخخخخخ
خلاصه گذاشتم توی جامیزش و رفتم بیرون!
یکم دیر تر اومدم کلاس.
دیدم رفیعه با عصباااااااااااانیت وسط کلاس نه نه اونطرف کلاس وایساده بود و کتابشو گرفته بود توی دستش و داشت میگفت : هرررررررکی کتابمو اینجوری کرده ایشالله دستش بشکنهههه فلج بشه بمیرههههههههههه بره زیر تریلی له بشهههههههههههه
منم دیدم وضعیت خطریه رفتم بیرون خخخخخ
خلاصه روز ها صبر کردم تا وضعیت امن شده بود...
دیگه همه یادشون رفته بود!!
به جز رفیعه و من!!!!
خلاصه رفتم بهش گفتم رفیعه بیا...
کسی توی کلاس نبود!
گفتم میخواستم معذرت خواهی کنم ازت...
به خاطر...
به خاطر کتابت...
یه هو اشکام ریختن!!!
گفتم اون من بودم :(
من معذرت میخوام
منو میبخشی؟
.
.
.
دیدم اشک تو چشاش حلقه زده...
گفت:
اره ولی اگه همون موقع میگفتی نمیبخشیدمت هااا
گفتم اوهوم...
:)
از عذاب وجدانم رااااااحت شدم D:
خخخخخ




واااااااااااا رفیعه چرا نوشته ها رو سفید کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟


تاریخ : جمعه بیست و هشتم خرداد 1395 | 16:08 | نویسنده : ZAHRA (✿◠‿◠) | نظرات
مارو بردن ماهان اردو!
اینم عکس منو رفیعه! :)
وقتی برگشتیم من یکی از لحظه های اردو رو توی دفتر لحظه های خوشحالیم کشیدم :)))
که عکسشو بعدا براتون میزارم :)))




تاریخ : چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1395 | 18:09 | نویسنده : ZAHRA (✿◠‿◠) | نظرات


به ترتیب از راست به چپ :

زهراسادات من پرستو رفیعه




طبقه بندی: مطالب زهرا،

تاریخ : پنجشنبه بیستم خرداد 1395 | 05:37 | نویسنده : ZAHRA (✿◠‿◠) | نظرات

می ترسم کسی جایم را در قلبت بگیرد

بوی تنت را بگیرد

آغوشت را از من بگیرد

چه احساس مبهمی است حسادت !



http://nightnama.irhttp://nightnama.ir 


تاریخ : چهارشنبه نوزدهم خرداد 1395 | 11:47 | نویسنده : ZAHRA (✿◠‿◠) | نظرات
میدونی بعضی وقتایه اتفاقایی تو زندگیت میوفته
که باعث میشه دیگه اون احمق سابق نباشی و
 *این خیلی خوبه *
دوستت دارم


عاشقانه♥



طبقه بندی: مطالب رفیعه،
برچسب ها: مطالب زیبا، مطالب عاشقانه، مطالب قشمگ،

تاریخ : سه شنبه هجدهم خرداد 1395 | 18:06 | نویسنده : ✿rafieh✿ | نظرات
کــآش فقـــط بودی . . .
 وقتی بغـــض میکردم . . .
 بغلــــم میکردی و میگفتی . . .
 ببینــــم چِشــآتو . . .
منـــو نیگــــآ کُن . . .
اگه گریــــه کنی قهر میکنــــم میرمــــ..

قلب…



طبقه بندی: مطالب رفیعه،
برچسب ها: مطالب زیبا، مطالب عاشقانه، مطالب دوستانه، مطالب خیلی زیبا، مطالب دوستت دام،

تاریخ : سه شنبه هجدهم خرداد 1395 | 18:02 | نویسنده : ✿rafieh✿ | نظرات
دلم بهانه‌گیر شده زندگی می‌خواهد عشق می‌خواهد
سفر می‌خواهد هوای تازه می‌خواهد قشنگی می‌خواهد
 نه هیچکدام از اینها را نمی‌خواهد خوب من…
دلم تو را می‌خواهد…!

-----------♥
-------------♥
,•’``’•,•’``’•,
.’•,`’•,*,•’`,•’
....`’•,,•’`
،،،،،،،،،،،،¨€¨€¨€¨€¨€
،،،،،،،،،،¨€¨€▒▒▒¨€¨€
،،،،،،،،¨€▒▒▒▒▒▒¨€¨€
،،،،،،،،¨€▒▒▒▒▒▒▒¨€¨€
،،،،،،¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒¨€¨€،،،،¨€
،،،،،،¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒¨€،،،،،،¨€
،،،،¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒¨€،،،،،،¨€
،،،،¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒¨€،،،،،،¨€
،،،،¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒¨€،،¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€
،،،،¨€¨€▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒¨€،،¨€¨€¨€¨€¨€،،،،¨€
،،،،،،¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€
،،،،،،¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€
،،،،¨€¨€¨€¨€▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€
،،¨€¨€▒▒¨€¨€▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒▒▒¨€¨€
¨€¨€▒▒▒▒¨€¨€▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒▒¨€¨€
¨€▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒▒¨€
¨€▒▒▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒▒¨€¨€
¨€¨€▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒¨€¨€¨€
،،¨€¨€▒▒▒▒▒¨€¨€¨€▒¨€¨€▒▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒▒¨€¨€
،،،،¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒▒¨€¨€▒▒▒▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€
،،،،،،،،،،،،¨€▒▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€
،،،،،،،،،،،،¨€¨€▒▒▒▒▒▒▒¨€¨€
،،،،،،،،،،،،،،¨€¨€▒▒▒▒▒▒¨€¨€
،،،،،،،،،،،،،،،،¨€¨€▒▒▒▒¨€¨€
،،،،،،،،،،،،،،،،،،¨€ ¨€¨€¨€¨€
,•’``’•,•’``’•,
.’•,`’•,*,•’`,•’
....`’•,,•’`
-----------♥
---------♥
--------♥




طبقه بندی: مطالب زهرا،

تاریخ : سه شنبه هجدهم خرداد 1395 | 17:42 | نویسنده : ZAHRA (✿◠‿◠) | نظرات

خدایا! خودت به کسی که دوستش دارم بگو که من
 دلم نمی‌خواست خلق بشوم و فقط و فقط برای اینکه
او تنها نباشد قبول کردم که بیایم دنیا
تا شاید دوستم داشته باشد...


عاشقانه♥


تاریخ : سه شنبه هجدهم خرداد 1395 | 17:15 | نویسنده : ✿rafieh✿ | نظرات
پاییز از مهر شروع نمی شود...
پاییز از بی مهری ها شروع میشود...

اگر عقل امروز را نداشتم کار های دیروز را نمیکردم

ولی اگر کارهای دیروزم را نمیکردم؛
عقل و تجربه امروزم را نداشتم!..

رنجهایم را داخل کیسه ریختم و دم در گذاشتم...
اما فرشتگان برایم باز فرستادند؛
معطر به عطر بهشتی...

تا هرگز یادم نرود روزی همین رنج ها بود؛
که راه نجات را به من آموخت
همین رنجها بود که راه درست زیستن را به من هدیه داد...
رنجهایم را بوسه میزنم...
و در صندوق گنجهایم میگذارم....
گذر زمان جوهرشان میکند...

«پرفسور حسابی»

عکس متحرک (برای دیدن بر روی عکس کلیک کنید)



طبقه بندی: مطالب رفیعه،
برچسب ها: متن تاثیر گذار، متن زیبا، متن تفکر انگیز، متن دکتر حسابی، متن بزرگان،

تاریخ : پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1395 | 14:14 | نویسنده : ✿rafieh✿ | نظرات
تکرار مسواک زدن در همه شبها،
دندانها را سفید می کند

و تکرار خاطرات در همه شبها،
مو ها را...

گـــــاهی  عمر تلف میشود؛
به پای یک احساس...

گـــــاهی احساس تلف میشود؛
به پای عمر!...

و چه عذابی میکشد،
کسی که هم عمرش تلف میشود؛
هم احـــساسش...!

عاشقانه۱۱



طبقه بندی: مطالب رفیعه،
برچسب ها: متن زیبا، متن تاثیرگذار، متن غمگین، متن دلتنگی،

تاریخ : یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1395 | 14:02 | نویسنده : ✿rafieh✿ | نظرات
مهم نداشته‌ هات نیست !
مهم اینه که عاشق داشته‌ هات باشی ...
love….



طبقه بندی: مطالب رفیعه،

تاریخ : دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1395 | 17:35 | نویسنده : ✿rafieh✿ | نظرات
تاریخ : چهارشنبه یازدهم فروردین 1395 | 21:59 | نویسنده : ✿rafieh✿ | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

  • paper | بک لینک | فروش لینک